تبلیغات اینترنتیclose
داستان عشقی منصور و ژاله
آتیشکده
پاتوق خنده و مطالب دیدنی
 

 

  به وبسایت آتیشکده خوش آمدید 

 

 

 






 

امروز روز دادگاه بود ومنصورداشت ازهمسرش جدا می شد.
منصورباخودش زمزمه میکرد......چه دنیای عجیبی است این دنیای ما!یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سرازپا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم!
ژاله ومنصور هشت سال دوران کودکی روباهم سپری کرده بودند.



آنها همسایه دیوار به دیوار هم بودند ولی به خاطر ورشکست شدن پدر ژاله اوناخونشون روفروختن تابدیهی هاشونوپرداخت کنن بعدهم اونارفتن به شهرخودشون!
بعدازرفتن اونا منصور چندماهی افسرده شد.
منصوربهترین همبازی خودشواز دست داده بود.
هفت سال از اون روز گذشت تامنصور وارد دانشگاه حقوق شد!
دو سه روزی بود که داشت برف سنگینی می بارید!
منصورکنارپنجره دانشگاه ایستاده بودوبه دانشجویانی که زیربرف تند تندبه طرف در ورودی دانشگاه می آمدن نگاه میکرد.منصور درحالی که داشت به بیرون نگاه میکرد یک آن خشکش زد.
باورش نمیشد که ژاله داشت وارد دانشگاه میشد.
منصورزودخودشوبه درورودی رسوند وتاژاله وارد نشده بهش سلام کرد.
ژآله بادیدن منصورباصدای بلندی گفت:خدای من!منصور خودتی؟!
بعدسکوت میونشون حکمفرماشد.
منصورسکوت روشکست وگفت:ورودی جدیدی؟!
ژاله هم سرشوبه علامت تایید تکون داد.
منصور وژاله بعداز 7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی ازهم جداشدند درخت دوستی که ازقدیم میونشون بود جوانه زد!
از اون روز به بعد منصور وژاله همیشه باهم بودن!
انه همدیگرو دوست داشتند واین داستان در مدت کوتاهی تبدیل شد به یک عشق بزرگ.
منصور کم کم داشت دانشگاه رو تموم میکرد وبه خاطر این موضوع ناراحت بود چون بعداز دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطربه محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج دادو ژاله بی چون وچرا قبول کرد.
طی پنج ماه سور وسات عروسی آماده شد ومنصور وژاله زندگی جدیدشونو آغاز کردند.
یک زندگی رویایی که همه حسرتش رو می خوردند.پول ماشین اخرین مدل شغل خوب خانه زیبا رفتار خوب تفاهم وازهمه مهمتر عشقی بزگ که خانه این زوج رو خوشبخت میکرد!
ولی زمونه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق رو نداشت.
دریک روزگرم تابستان ژاله به شدت تب کرد!منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها ازدرمانش عاجز بودند.آخه بیماری ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد ازچندماه ازبین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله روهم برد وژاله کور ولال شد.
منصورچندبارژاله روبه دخارج برد ولی پزشکان انجا هم نتونستند کاری بکنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعی میکرد تمام وقت ازادشوواسه ژاله بگذرونه!ساعتهابرای ژاله کتاب میخوندازآینده روشن ازبچه دارشدن براش میگفت!
ولی چندماه بعدرفتارمنصورعوض شدمنصوراز این زندگی سوت وکور خسته شده بود وگاهی فکرطلاق به ذهنش خطور میکرد!!!
منصورابتدابااین افکار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افکارشد وتصمیم گرفت ژاله روطلاق بده.
دراین میان مادر وخواهرمنصورهم آتش بیارمعرکه بودند ومنصور روبرای طلاق تحریک میکردند.
منصوردیگه باژاله نمی جوشید بعدازآمدن ازسرکاریه راست میرفت به اتاقش!

حتی گاهی میشد دوسه روزی با ژاله حرف نمیزد.

یه شب که منصور وژاله سرمیزشام بودندمنصوربعدازمقدمه چینی و من من کردن به ژاله گفت:ببین ژاله یه چیزی رومیخوام بگم!
ژاله دست ازغذاخوردن برداشت ومنتظرشدمنصورحرفشوبزنه...........
منصور ته مونده جراتشوجمع کردوگفت:من دیگه نمیخوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم........
میخوام طلاقت بدم مهریتم.........!!!!
دراین لحظه ژاله انگشتشوبه نشانه سکوت روی لبش گذاشت وباعلامت سرپیشنهادطلاق روپذیرفت.
بعدازچندروز ژاله ومنصور جلوی دفتری بودند که روزی دراونجا باهم محرم شده بودند.ژاله ومنصوربه دفتر ازدواج وطلاق رفتند وبعدازساعتی پایین اومدند درحالیکه رسما" ازهم جداشده بودند.
منصوربه درختی تکیه داد وسیگاری روشن کرد.
وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت وازش خواست تا اونوبرسونه خونه مادرش.ولی درعین ناباورب ژاله دهن بازکرد وگفت:لازم نکرده خودم میرم وبعدهم عصای نابیناهارودور انداخت ورفت.
منصورگیج ومنگ به تماشای ژاله ایستاد!!!!
ژاله هم می دید هم حرف میزد.
منصورگیج بود نمیدونست ژاله چرا این بازی روسرش اورده بود؟!؟!
منمصوربافریدگفت من که عاشقت بودم چراباهام بازی کردی؟منصورباعصبانیت وبغض سوارماشین شد ورفت سراغ معالج ژاله!
وقتی به مطب رسیدرفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکتر روگرفت وگفت:مرد حسابی من چه هیزم تری به توفروخته بودم؟؟؟
دکتر درحالیکه تلاش میکردیقشواز دست منصور رها کنه منصور روبه آرامش دعوت میکرد!
بعداز اینکه منصورکمی آروم شد دکتر ازش قضیرو جویا شد!
وقتی منصورتموم ماجرارو توضیح داد دکتر سرشو به علامت تاسف تکون داد وگفت:همسرشما واقعاکور ولال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی وگفتاریش به کار افتاد وسه روز قبل کاملا سلامتیشوبدست آورد!
همونطورکه ماتوضیحی برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.سلامتی اون یه معجزه بود!
منصورمیون حرفای دکتر پرید وگفت:پس چرابه من چیزی نگفت؟؟؟
دکتر گفت:اون میخواست روز تولدتون این موضوع روبه شما بگه......
منصورصورتشومیون دستاش پنهون کرد وبی صدااشک ریخت چون فردای اون روز روزه تولدش بود

 


عضویت

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *



ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 5 مهر 1391 :: توسط : امین




ورود کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور

تعداد اعضای آنلاین : 0
اعضای جدید امروز : 1
اعضای جدید دیروز : 1
تعداد کل اعضا : 11
اعضای آنلاین:

آرشيو وبلاگ
مطالب پربازدید
خبرنامه
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 37
بازدید دیروز : 3
بازدید هفته گذشته : 48
بازدید ماه گذشته : 113
بازدید سال گذشته : 1396
کل بازدید : 45103
کل مطالب : 70
نظرات : 8
رنک گوگل :
جستجو
طراحی: مای تم - قدرت گرفته از: سرویس وبلاگدهی ایران